به نام او که اکنون مي سرايد به هر حرفي غباري مي زدايد
به نام او که گفتارش عيان است که گفتار عيان ني در زبان است
نيرنگي ار براي ننگي.
راز چيست؟ همراز کيست؟
چشم به افق دوخته ام ،به دنبال نشانه اي مي گردم. بياييد دست در دست
هم دهيم ، راز انسان بودن را بجوييم و اسير نياز هاي دروغين خويش
نباشيم.
اي انسان حضور تو در هستي اينگونه معنا شده است:
گاهي ، نگاهي بر راهي ، دل حزين . گاهي ، آهي تا سحرگاهي ، آتشين .
شور بر دل ، نوري در جان ، اين نشان توست و تو خود بي نشان . تا
ندائي از جان در جهان مي خواند تو را ، اي همراز:
بنشين تندي مکن ، برخيز و کندي مکن . به رو برو نظر کن . از
ترس حذر کن . بگرد و ثابت باش . قدم پيش نه و صد دل نباش . در
خويش بياساي . آزرده مباش که راه را بر تو مي نماييم .
در بين خلايق ولي از خلق جدا باش
در جامه ي انساني در خُلق خدا باش
با سفر در ظلمتکده ها ، روشنائي را يافتم و به سويش شتافتم و دانستم
که انسان ، مسافر و مبارز شهر روشنائيهاست ، اي انسان نيرويي در
وجودت همواره منتظر توست . نيروي آزادي و استعداد شکوفايي و
تمنّاي سفر روشنائيها . اي همرازان ، از عالم درون خويش غافليم ،
گوئي نه در ميان امواج حائليم ، برخيزيد که چه بي جان در فکر
ساحليم.
انسان ، به سان بذري مستعد رشد و شکوفايي است .
اين بذر را نيازي است و آن بي نيازي به غير .
اولين گام ، حضور در تاريکيهاست وسفر به سينه ي خاک . (تفکر و
طلب)
بذر ، در دل خاک ، تنها و بي باک ، تا لحظه ي عروج به افلاک ،
صبرانه منتظر است.
صبر بر تاريکيها و تنهائيها ، سفر به خويشتن خويش ، کاويدن در
اسرار، تحمل با تن و روان در جهت خروج از تاريکيهاي زمان ، تا نيل
به بي زمان و بي مکان و يافت رمز شادابي جهان و رسيدن به
خداوندگار روشنائيهاو زيبائيها.
پس طلب در دل فزون کن راه مي رو.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:54 توسط شهاب سواری




